دوتا خبر باحال و مهم شنیدم.
اولیشو که دیدم،شوکه به گوشی نگاه کردم و بدون پلک زدن سعی کردم تجزیه و تحلیل کنم. بعدشم عین ربات پاشدم رفتم تو هال. مامان و بابام داشتن منچ بازی میکردن.کنار بابام زانو زدم و گوشیو گرفتم جلوش،گفتم ببین اینو،چی نوشته؟! به محض اینکه از روش خوند،بلند بلند گریه کردم. انگاری باورم نمیشد این واقعیه. در حدی از ذوق اشک می ریختم که مامانم بغض کرد:))))
دومی شم دو ساعت بعدش اتفاق افتاد. اونقدر خبر مهم و تاثیر گذاری نبود تو زندگیم. ولی شدید خوشحال شدم و سریع زنگ زدم به بزرگوار. تو شرایط خوبی نبود اما تا صدای ذوق زدمو شنید، پا به پام ذوق کرد...
من هنوزم خوشحالم. واقعا خوشحالم. اصن هیچی نمیتونه حال منو بد کنههه
برچسب:
نویسنده: zezeinabejan