امشب رفتیم پارک جنگلی. خانواده ما و عموم اینا، به جز پدرم و عموم. کاملا زنونه بود.
تو محوطه ای که ما نشسته بودیم، به جز ما، ی خانواده دیگه هم بودن،چیزی حدود ۱۰,۱۵ نفر آدم.
ما از قبل برگر خوردیم و بعد رفتیم،اونا با ی قابلمه بزرگ اومده بودن.
نشسته بودیم و گرم صحبت بودیم. یهو دیدیم یکی از اونا، اومد کنارمون وایساد؛
یه سفره دستش بود، ی دیس بزرگ پر از ماکارونی، بیشتر از تعداد مون قاشق، ی پلاستیک پر از کاهو و چند تا لیمو.
در لحظه پشمامون ریخت، آدمایی که نه میشناختیم و نه تا حالا دیده بودیمشون، برامون شام آوردن اونم با مخلفات.
+وقتی میگن جنوبی ها خونگرمن، ینی این.
+وای بهش فکر میکنم بازم شوک میشم. با خودش سفره آورده بود. ینی صرفا ی تارف معمولی نبود. سفره انداخت و غذا رو گذاشت وسططط
برچسب:
نویسنده: zezeinabejan