خرید بک لینک

امشب رفتیم پارک جنگلی. خانواده ما و عموم اینا، به جز پدرم و عموم. کاملا زنونه بود.

تو محوطه ای که ما نشسته بودیم، به جز ما، ی خانواده دیگه هم بودن،چیزی حدود ۱۰,۱۵ نفر آدم.

ما از قبل برگر خوردیم و بعد رفتیم،اونا با ی قابلمه بزرگ اومده بودن.

۷۹۴_ جنوب

نشسته بودیم و گرم صحبت بودیم. یهو دیدیم یکی از اونا، اومد کنارمون وایساد؛

یه سفره دستش بود، ی دیس بزرگ پر از ماکارونی، بیشتر از تعداد مون قاشق، ی پلاستیک پر از کاهو و چند تا لیمو.

در لحظه پشمامون ریخت، آدمایی که نه می‌شناختیم و نه تا حالا دیده بودیمشون، برامون شام آوردن اونم با مخلفات.

+وقتی میگن جنوبی ها خونگرمن، ینی این.

+وای بهش فکر میکنم بازم شوک میشم. با خودش سفره آورده بود. ینی صرفا ی تارف معمولی نبود. سفره انداخت و غذا رو گذاشت وسططط

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

صفحه بندی