امشب، با مامانم خونه مادر بزرگه نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد. کوثر گفت: بریم فلان جا؟! گفتم پایتم. در واقع، به ذوقِ دیدنِ سگا، با اینکه حسابی خونه کار داشتم، اوکی دادم و بعد از اینکه مامانمو رسوندم خونه، یه قوطی شیر خشک...
وقتی رسیدیم. برخلافِ هر روز، هیچ کدوم به استقبالمون نیومدن. سمت ماشین ندویدن و با ذوق،هاپ هاپ نکردن.
در واقع، فقط یکی از سگا رو دیدیم که گوشه ای، مغموم و بیحال دراز کشیده بودClick ، یکی از همون بچه هایی که به نسبت،بزرگ تر از بقیه بود. براش شیر درست کردیم و دادیم بخوره. اینقد گرسنه بود،که با ولع خورد، ولی برخلاف همیشه، نیومد سمتون که تشکر کنه و سرشو گذاشت رو زانوش و نشست. عینِ یک آدمِ افسرده.
یکی مون پاشد و رفت اطراف رو نگاه کنه، ببینه بقیه شون کجان امشب، یعنی،سه سگِ باقی مونده. از دور دیدیم که پیدا شون کرده و داره باهاشون حرف میزنه. با خوشحالی، من شیر خشک رو دست گرفتم و بچه ها، آب و ظرف رو. و به اون سمت رفتیم تا برا بقیه شونم شیر درست کنیم. وقتی رسیدیم، دیدیم فقط دوتاشونن. ینی سگِ مادر؛ و بچه سگِ متوسط. اون توله سگی که از همه کوچیک تر بود و محبوبتر برای ما، تو جمعشون نبود.
اون دو سگ هم، بدتر از قبلی، به غمگین ترین حالت ممکن، افتاده بودن رو زمین و میلرزیدنClick . اولین چیزی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم:مسموم نشدن اینا؟! چرا این شکلی ان؟!
اونی که اول رسیده بود بالا سرشون، گفت: نه، اینا چیزی شون نیست،فقط ناراحتن.
گفتم: پس لابد یکی توله سگ کوچیکه رو برده که ناراحتن.
و اون سکوت کرد و با چشای پر زل زد بهشون.
سریع دست به کار شدیم و کلی شیر درست کردیم. همون جور که داشتن میخوردن، بازم فرضیه مو به زبون آوردم و تجربه تحلیل کردم که اشاره کوثر رو دیدم به سمتی که تاریک تر از باقی جاها بود. شاید دو متر اون طرف تر. شوکه زل زده بود و نگاه نمیگرفت.
چشامو باریک کردم و نگاه کردم. که ای کاش، هیچوقت نمیدیدم.
سرِ توله سگِ کوچیکه، با چشمای باز، افتاده بود پیششون. Click
در واقع،مادرش و برادر و خواهرش، بالا سرش گریه میکردن... عزادارِ اون بودن.
ماهم گریه کردیم...
لعنت به امشب
برچسب:
نویسنده: zezeinabejan