خرید بک لینک
دوتا خبر باحال و مهم شنیدم. اولیشو که دیدم،شوکه به گوشی نگاه کردم و بدون پلک زدن سعی کردم تجزیه و تحلیل کنم. بعدشم عین ربات پاشدم رفتم تو هال. مامان و بابام داشتن منچ بازی می‌کردن.کنار بابام زانو زدم و گوشیو گرفتم جلوش،گفتم ببین اینو،چی نوشته؟! به محض اینکه از روش خوند،بلند بلند گریه کردم. انگاری باورم نمیشد این واقعیه. در حدی از ذوق اشک می ریختم که مامانم بغض کرد:))))دومی شم دو ساعت بعدش اتفاق افتاد. اونقدر خبر مهم و تاثیر گذاری نبود تو زندگیم. ولی شدید خوشحال شدم و سریع زنگ زدم به بزرگوار. توادامه مطلب

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

صبح باید پاشم و برم چشم پزشکی،ولی عجیب خواب به چشمم نمیاد و همچنان دارم کتاب میخونم. به دکتره بگم این وضعیتمو که معاینه نکرده بفهمه دلیل چشم درد های این اواخر رو؟ بعدا نوشت: ۹ پاشدیم،به خواهرم نگفتیم بازم قضیه رو. من رفتم چشم پزشکی و هر کس دنبالِ کار خودش. ظهر که همگی داشتیم برمیگشتم خونه،مامانم قضیه رو بهش گفت و اونم بعد از شوکه شدن های زیاد،با دوستش تماس گرفت و فهمیدیم شایعه بوده... اوکی من واقعا خوشحال شدم که این اتفاق دروغ بوده؛ولی لامصبا چرا خبر کصشر پخش میکنید،من تا شیش صبح از ناراحتی خواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

امشب رفتیم پارک جنگلی. خانواده ما و عموم اینا، به جز پدرم و عموم. کاملا زنونه بود.تو محوطه ای که ما نشسته بودیم، به جز ما، ی خانواده دیگه هم بودن،چیزی حدود ۱۰,۱۵ نفر آدم.ما از قبل برگر خوردیم و بعد رفتیم،اونا با ی قابلمه بزرگ اومده بودن. نشسته بودیم و گرم صحبت بودیم. یهو دیدیم یکی از اونا، اومد کنارمون وایساد؛یه سفره دستش بود، ی دیس بزرگ پر از ماکارونی، بیشتر از تعداد مون قاشق، ی پلاستیک پر از کاهو و چند تا لیمو.در لحظه پشمامون ریخت، آدمایی که نه می‌شناختیم و نه تا حالا دیده بودیمشون، برامون شاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

بابا شل کنید. چرا فکر میکنید زرنگید؟! این بیشتر حال بهم‌زن بودنه.گاها ربطش میدم به جغرافیا، که آره! فلانی چون فلان جاییه، فلان جوره. ولی تماما توجیهه.‌ برمیگرده به شعور، که جدیدا کمیاب شده. پ.ن: مضمون تماسای منو نازنین☝تروماهای بچگی طرفو هم آنالیز میکنیمبعدا نوشت: داشتم وبمو بالا و پایین میکردم تا پستی که مربوط به سالگرد گربه س رو پیدا کنم،چشمم افتاد به این:Click بعدا نوشت ۲: بازم امسال مثل سال گذشته یادم رفت سالگردتو، سیاهِ دوست داشتنیم. Click . تو هیچوقت از خاطر من نمیری. برای من هنوزم قشنگ تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

پرو ترین بزرگوارِ دنیا هستن ایشون.

۷۹۶_عدس پلو

ولی تهش زنگ میزنه میگه: ینی اینو واقعا تو درست کردی برام؟؟ با اون دستای کوچولو؟!

+براش حلوا پختم خیلی وقت پیش، اینقد محشر شده بود که چند وقت ی بار یادآوری‌ش می‌کنه، میگه: هنوز مزه ی حلوات زیر زبونمه و من جررررر میخورم. آخه «حلوات؟!»

در کل بخوام بگم،زندگی رو برده که من اینقد عاشقِ آشپزی کردنم و دست پخت‌م خفنه.

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

امشب، با مامانم خونه مادر بزرگه نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد. کوثر گفت: بریم فلان جا؟! گفتم پایتم. در واقع، به ذوقِ دیدنِ سگا، با اینکه حسابی خونه کار داشتم، اوکی دادم و بعد از اینکه مامانمو رسوندم خونه، یه قوطی شیر خشک...وقتی رسیدیم. برخلافِ هر روز، هیچ کدوم به استقبالمون نیومدن. سمت ماشین ندویدن و با ذوق،هاپ هاپ نکردن.در واقع، فقط یکی از سگا رو دیدیم که گوشه ای، مغموم و بی‌حال دراز کشیده بودClick ، یکی از همون بچه هایی که به نسبت،بزرگ تر از بقیه بود. براش شیر درست کردیم و دادیم بخوره. اینقد گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: zezeinabejan تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 7:30

صفحه بندی